خرید بک لینک

چه اهمیتی داره که کل دنیا گاهی بخواد برام بشه یه کابوس حتی عشق بشه یه مسلخ گاه الان برام مهم اینه که دستای مهربون مادرمو دارم که بعد از یه کابوس بذاره روی پیشونی یم بفهمم بالاخره این ارامش چیه که مردم می خوانش

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 21:19

هیچ وقت تسلیم نمی شم از من نپرس چرا خودت دلیلش رو می دونی به خاطر بعضی روزها که گریه کردم تحقیر شدم گم شدم اما اشتباهی نشدم عوضی نشدم تموم تلاشمو کردم خودم بمونم نشم یکی مثل تو یا بقیه اینو بفهم من خسته نمی شم اتفاقا سر ذوق می یام که دشمن هام زیاد بشن این جوری قوی تر می شم من حسادت نمی کنم یا حتی غبطه توی کارم نیست سعی می کنم اونی بشم که می خوام هه اینو رو پیشونی ایت حک کن الکی به دنیا نیومدم برای این همه راه دلیل داشتم

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 21:19

سکوت شبیه گوگرده راستش خودم هم نمی دانم گوگرد اصلا چه شکلی دارد یا چه عوارضی تنها فهمیدن همین کافی ایست که در روزهای زندگی ان قدر سکوت کردم و نگفتم که همه ی حرف ها اب شدند و بعد سیل در دانشگاه انگشت نما شدیم چون با صدای بلند حرف می زنیم و می خندیدیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 21:19

احساس می کنم حلزونم اصلا ان کوله بارش را هم احساس می کنم چه قدر سنگین است از طرفی گوش درد بدی هم دارم پس یک خفاش طفلکی هم هستم تا زه من یک موش کور ترسو هستم که زیر زمینی که مین دارد پناه گرفته از همه ی این بودن ها بدتر من یک موجود دگر ازارم نه واقعا ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 21:19

ای کاش می شد که انتخاب کرد خوب همیشه که حق انتخاب با ما نیست وقتی هم هست خیلی دست دست می کنیم مثلا امروز استاد که من می خواهم به عمد به او بگویم معلم چون خیلی لجشان در می اید با انها شبیه معلم ها برخورد کرد البته هیچ معلمی نمی تواند حضور گوشی همراه رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 21:19

من نمی دانم وقتی که پای عشق و خیال در میان باشد همان لحظه برای من اتفاقی می افتد مثلا همین دیروز در ایستگاه اتوبوس یک هویی وهم مرا گرفت که آن عینکی که بین آقایان ایستاده شاید حامیم باشد خلاصه یک نیم نگاه انداختم و خودش نبود پس در خودم غرق شدم که چراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 21:19

با تمام حساسیت هایی که در به یاد سپاری خاطراتم دارم به هر حال بعضی هایشان فراموش شده اند تنها نظمی که در نظام مندی این جهان وجود ندارد همین خاطرات است اوهوم بهتر است ادامه ندهم اگر حال و احوال دیروزم را بپرسید عالی ایست شاید هم کمی ابری درست حدس زدادامه مطلب

برچسب: دانشجویی, نویسنده: روژان افشاری تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 21:19

خدایش چرا با احساسات ما تنها ها بازی می کنند این همراهی های عاشقانه و دو نفره ولی من به خودم قول دادم تا چهار سال اینده هیچ مردی را به قلبم راه ندهم به خاطر همین دیروز به قفل ها جوری دیگر نگاه می کردم انها را لمس می کردم چه موجودات امانت داری هستندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 21:19

eb_home : ) اگر گذرت افتاد حتما سری بزن اینجا خانه امید است خانه پروانه ها که روزگاری ست به همت شما گرم تر از قبل ادامه میدهد...96/07/23الی 27/07/96 از ساعت نه صبح الی پنج عصر در بازارچه خانه ای بی به نفع بیماران پروانه ای واقع در اتوبان همت به سمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 21:19

دیروز دیر به خانه رسیدم طبق معمول پدر به من زنگ زده بود باز هم صدایش می لرزید اخر هر روز عصر به طور نا محسوس منتظرم می ماند مرا که می بیند خیالش راحت می شود و نفس عمیقی می کشد با عشق سلام می کند اگر می توانست محکم به اغوشم می کشید بنابراین ها بایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 21:19

همیشه همین بوده توی لحظات زندگی هر وقت که نیازمند تو بودیم دست دوستی را طرفت دراز کردیم تو هم کم نگذاشتی همیشه هوای ما را داشتی هوایی که اگر از صدقه سر تو نبود ما بدون ان یک لجظه هم زنده نمی ماندیم اصلا همین هوای دل مهربان توست که گاهی از تنفس شر مشکلات جان سالم در کف دارم انگشتانم در وجود تو هنوز سوی چشمی برای نوشتن دارند امشب در کنار هزاران خواسته یی که در من است دل هرکس که از من نیش خورده را باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 23:12

من چه دشمنی با این بشر دارم طفلکی ازارش به دست گیره در نمی رسد چه برسد هی خدایا اگر می شود کمکش کن طفلکی گناه دارد تنهاست خودت یک فکری به حالش بکن شبیه گنجشک های پاییزی ایست البته بی دوست و همنشین به خاطر این که بهتر از گنحشک های دیگر است اه اصلا همین یک بار در مورد او از تو خواسته دارم با او باش که همیشه هستی تنهایش مگذار که هیچ وقت نگذاشتی خدا جان دستانش را رها نکن او را به رویایش برسان واقعا قادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 23:12

چرا توی زندگی زن هایی که من می شناسم همه ی مرد ها چشمان سرد و خاکستری دارند چرا چشمان مردی نارنجی و گرم نیست چرا دستان مردانی که من دیده ام در پی احساسات من نیست چرا و واقعا چرا عشق روزها نوجوانی این قدر زود از من دل کند چرا باید تنها بمانم هزاران چرا دارم که حکمت است ندانم خسته شدم از بدبینی ها سالها خیالم بند یک نفر بود که حال دلم حتی به اندازه ی یک نخ بند او نیست هی چه سهل انگار و فراموش کارم من

برچسب: خاکستری, نویسنده: روژان افشاری تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 23:12

من نمی خواهم از تو بپرسم چه می خواهی یا چه می کنی من در کل می خواهم از کنارت بگذرم راحتم بگذار بس نیست هزاران قلب را ویرانه کردی اخر چرا من از من بگذر به صفایی که داری از من بگذر من عشق را نمی خواهم بگذار راحت پا بر روی برگ های پاییزی بگذارم من نمی خواهم همانند پاییز تب کنم در فراق هر یاری که هست می خواهم بهار بمانم مغرور و زیبا ،تو چه می خواهی ای عشق تو از من یک خزان طلبکاری نمی شود جور دیگری بهاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 23:12

نقل شده چشمان یار شاعرت می کند اما من شاعر نشدم چون چشمان یار را در برابرم نداشتم من در اشیانه دستان یار ماوایی نداشتم من به این نداشتن ها بیشتر از دوری اش خو کردم چه خوب می شد اگر نوزاد نو پای عشق از همان اول می دانست اخرین این راه تکیدگی ایست چه قدر بد که بی رحمی یار را هم به جان می خری تا قابل نگاهش باشی ای کاش عشق در روزهای پیری و کهن سالی بود ای کاش عشق می گذاشت در جوانی حداقل قدر یک لذت شاد کام بمانیم از همان اول امده تا کام مان را تلخ کند بی انصاف

برچسب: نویسنده: روژان افشاری تاريخ: شنبه 15 مهر 1396 ساعت: 23:12

صفحه بندی